سی و دو هفته و یک روز است که باردار هستم.
همه چیز خیلی غریب است، قصه ی باردار بودن در شرایط جنگی و بمباران، قرار نبود قصه ی نسل ما باشد. من این قصه را از زبان مادرم و زنهای هم نسل او شنیده ام. من شنونده ی داستان های تکان دهنده ی آنها بوده ام، بی آنکه بدانم سرنوشت، چیزی مشابه برای من و زنهای هم نسل من رقم زده است.
اوضاع بدی ست پسرم. بعدها برایت تعریف میکنم قصه اش را، همانطور که مادرم برای من تعریف کرد و همینجا آرزو میکنم این آخرین دور این داستان جنگ باشد که نسل به نسل میان ما ایرانیان روایت میشود.
من میخواستم ارتباط مادر فرزندی بهتری با شما برقرار کنم، در این روزهایی که نفس به نفس باهمیم. میخواستم برایت بنویسم، از خودم، از شما، از این دوران. قصه بخوانم، لالایی بگویم، برایت موسیقی ناب بگذارم، دنیا را شنیداری برایت ترسیم کنم اما راستش شما هم در شرایط جنگی مهمان من هستید و گزارشها وطن و بی خبری از خانواده، هر کاری را هزاران برابر سختتر میکند.
به دنیا که آمدی، لمس میکنی ایرانی بودن را، کاش تجربه ات با من متفاوت باشد. کاش وطن جای امنی باشد در آن زمان. کاش دلت بخواهد ایران باشی، چون شاد و آزاد و آباد است.
پسرم قصه ی این روزها شنیدنی نیست و شاید بد هم نیست در سکوت کنار هم باشیم، چه بسیار اوقات که بی خبری، خوش خبری است.
چشم انتظارت هستم و آرزو میکنم بار دیگر که ایران هستیم، حالش خوب باشد و شما ملاقات خوبی باهم داشته باشید.
دگر بارت چو بینم، شاد بینم
سرت سبز و دلت آباد بینم…
برچسب:
نویسنده: نرگس عباسیان