کوچولوی من
شش روز پیش اتفاق عجیب و خارج از برنامه ای رخ داد. علائمی در بدن من دیده شد که میتوانست نشانه ی این باشد که حال شما خوب نیست.
خیلی حال غریبی داشتم، نگران بودم و اشکهایم بی امان سرازیر میشد که نکند حال شما بد باشد. میدانی چرا حالی غریبی بود؟! چون من شما را نمیشناسم، ما هنوز ملاقات نکرده ایم و شما آنقدر کوچکی که وجودتان برایم غیرقابل لمس است. با این حال آن روز من از صمیم قلب اشک میریختم و نگران کسی بودم که نمیشناسم، نمیبینم و حسش نمیکنم.
ما به مطب دکتر رفتیم و پس از بیانات و همچنان اشکهای سرازیر من، دکتر تصویر شما را در دستگاه ش به ما نشان داد.
تو آنجا بودی مامان!
سالم، کوچک به اندازه ی ۴ سانتی متر، تو حتی برای من و شاپور دست تکان دادی!
و این زیباترین تصویری است که در تمام عمرم دیده ام!
عکس ت را نگاه میکنم و ذوق میکند وجودم.
احساس میکنم، یک جور غریبی دوستت دارم.
حالا، طبق روزشمار ماما، شما اکنون ۱۱ هفته و دو روز است که وجود دارید. تقریبا حدود ۵ سانتیمتر قد کشیده اید و من خوشحالم، خوشحالم از وجودتان.
جایت امن، حالت خوش، کوچک من!
برچسب:
نویسنده: نرگس عباسیان